صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
Behrooz Arabzadeh

Kartınızı Oluşturun
نویسنده مهندس بهروز عرب زاده ب وفا
آرشیو وبلاگ
فروردین ٩٢
اسفند ۸٦
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
لینک ها
ادبیات معاصر همبستگی با دانشجویان بهروز عرب زاده
سياسی و اجتماعی . بهروز عرب زاده
شعر سپید ( شعر درگیر ) بهروز عرب زاده
داستان های کوتاه و ۵۵ کلمه بهروز عرب زاده
نرگس ( شب سیاه )
خاکی
رها (دخترک هیچ نیست )
سارا (دردهای من و ما )
سجاد نیکنام ( هم آوا )
وطن جاوید
دایی محسن
زهرا (اسرار نهان )
سید محسن قائمی (حرکت آزادی خواهی مردمی
حسام
تا آزادی پلی تکنیکی ها
رحیم فر (فرزند عشایر )
پردیس ( کتیبه ی مهر )
پردیس (ایران و عشق ایرانی )
سیاوش برهان (باد صبا )
زنده باد اسلام راستین
آزادی خواه
غزل پيشرو عليرضا آشوری
سید ابراهیم نبوی
شیرین عبادی
دکتر معین
دکتر پروین سلاجقه
مهر انگیز کار
خبر نامه ی دانشگاه صنعتی امیر کبیر
انجمن اسلامی دانشجویان علوم پزشکی شهر کرد
نشریه ی دانشجوئی فریاد
کانون نویسندگان ایران
کمپین آزادی پلی تکنیکی ها
کانون زنان ایران
انجمن دفاع از حقوق زندانیان
پایگاه خبری ایران ب ب ب
پایگاه خبری نوروز
پایگاه خبری امروز
پایگاه خبری میزان
پایگاه خبری ادوار نیوز
کانون زندانیان در تبعید
هومن (اسیر خاموشی )
مریم (سنگ کاغذ قیچی )
حقیقت (فریادهای خاموش )
انجمن مجازی ايران ( ويژه ی نقد ادبی )
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی
تقدیم به قاتل لحظه هایم که عمری ست عاشقانه دوستش دارم اگر چه می دانم سال هاست از دایره ی امکان به ناگزیر ناممکن سفر کرده است اما امید خویش بر نمی چینم که روزی چشمهایش بر این سطور اشکی به تبرک بچکانند /
چه شب ها که جر خورد احساس من
گر گرفت پیرامون پریشانی ام
گشوده شد مزار عقده های عنکبوت تنیده
و ارواح جنازه های مدفون چون هجوم آتشبار فلاکت آوار شدند بر شکاف خطوط معصوم اندیشه ام
ضیافتی می شد لگد مال غرورم اسارت سلسله های تنیده ی نازکم شکنجه ی اشکباران من
و اینسان در هاله ای از اوهام هراسان خاطره
نبرد نابرابر آیه های پریشانی ام و لشگریان بی اعتنائیت
بر حماسه ی طاقت شانه های زخمی ام کتابی دیگر گشودند
چه گذشت ؟ زیر بار آوار کدام خرابه گذشت ؟
نمی نویسم التهاب آتشین التماس های آسمانی ام را زجه های حنجره ام را
مرواریدهای غلتان هر شبم را
به راستی من دست به گدائی عشق نزدم ؟
چه کردی ؟
زلزله ها که بر تنم گذشت در یورش سربازان غرورت
ترحمی ؟!!!
اصلا
طنین ناسازش هجوم ندیدن بود و لرزه های اندام من
چه کردم ؟ ترک نکردم
ترک های قلبم را به سوزن عشق رفوع کردم
ماندم خمیدم پوکیدم با پنیکی که از پس لرزه هایت مانده بود
پیرم کردی
چه حکایت تلخی ست عشق
اعتیادی که بر گشت نمی شود گفت
و عجبا من از اندوه کدام حکایه مجبورم به تنفس تو
دوباره تو ............تو ................تو ................تو
پشت پرچم سفید کاغذم باید بنویسم
هجوم لحظه های توست
دوباره دارد جر می خورد احساس من
جر می خورد
جر
جر
جر
بهروز عرب زاده ب وفا
اوت 2008
پيام هاي ديگران () | ۱۳٩٢/۱/٢٩ - مهندس بهروز عرب زاده ب وفا |لینک به نوشته

با درود به همه ء دوستان
ضمن تشکر از حضور دوستان در این وبلاگ لازم است به اطلاع عزیزان برسانم که با عنایت به شرایط جدیدى که به علت مهاجرت به خارج از کشور برایم به وجود امده عملا قادر به اداره ء جندین وبلاگ به طور هم زمان نیستم و با توجه به عدم دسترسى کامل به امکانات زبان فارسى این امر برایم بسیار دشوار شده است لذا تا اطلاع ثانوى همه ء مطالب و نوشته هایم در وبلاگ دیگرم ادبیات معاصر درج خواهد شد ادرس وبلاگ مذکور در قسمت لینک ها قرار دارد امیدوارم دوستان با حضور سبزشان در وبلاگ ادبیات معاصر مرا از سخنان شیوا و نظرات ارزشمندشان بى بهره نگذارند منتظر شما خواهم بود
با تشکر
بهروز عرب زاده ب وفا
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/۱٢/۱٩ - مهندس بهروز عرب زاده ب وفا |لینک به نوشته

شاعری زیر درخت چنار
زیر درخت چنار 520 ساله ی مسجد جامع بایزید استانبول، در جائی که درب ورودی بازار صحافان و کتاب فروشان بازار سنتی استانبول ، قرار دارد هنرمندی زندگی می کند که 43 سال است روزگار خود را با درخت چنار کهنسال به اشتراک گذاشته است .
استاد حسین آونی Hossein avni dede شاعر ترک زبانی ست که 43 سال است زیر درخت چنار مشغول فروختن کتاب های شعر است . وی که حدود 28 سا ل است ریش خود را کوتاه نکرده است ، اکنون با ریشی به درازای 50 سانت همچنان به فعالیت خود ادامه می دهد . او چنان با درخت کهنسال در هم آمیخته که جزو لاینفک حیات درخت محسوب می شود .
امروز درخت چنار بخاطر استاد حسین آونی و استاد حسین آونی بخاطر درخت چنار محبوبیتی یافته اند که توریست های همه ی کشور های جهان بدون انداختن عکسی یادگاری با آنان به کشورشان مراجعت نمی کنند شخصیت های مختلفی در سطح جهان و روزنامه های زیادی در خصوص وی مطلب نوشته و به معرفی نامبرده اقدام کرده اند از قرار معلوم نوشته هایش نیز به چند زبان دنیا ، از جمله انگلیسی و ژاپونی و ... ترجمه شده است .
در سفر اخیری که به شهر تاریخی و باستانی استانبول داشتم زیر همان درخت چنار با وی آشنا شدم . پیر مردی مهربان و خوش رو با آن ریش سفید بلند خود و بساط کتاب هایش و 2 گربه ی فربه میزبانم شد . ما شاعران در هر کجای دنیا که باشیم حتی اگر زبان شعرمان را نیز ندانند گوشی برای شنیدن پیدا می کنیم و من نیز با وی به گفتو شنود نشستم و از ترجمه ی اشعارم برایش خواندم و او نیز از شعر هایش و زندگیش برایم گفت دیدار بسیار بیاد ماندنی بود که با چند عکس یادگاری و اجازه ی ترجمه ی آثارش به فارسی با امید دیداری دیگر به پایان رسید .
این دیدار را از آن جهت نوشتم که با توجه به قراری که با خود وی گذاشته ام نسبت به معرفی وی و ترجمه ی آثارش اقدام کنم امیدوارم بزودی بتوانم ترجمه ی هشتمین کتابش را که شروع کرده ام به پایان برسانم و نسبت به چاپ و انتشار آن اقدام کنم . در این مجال بیوگرافی وی و ترجمه ی یکی از آثارش را خدمت دوستان ارائه خواهم داد امیدوارم با ترجمه ی هر 8 کتاب وی به فارسی بتوانم نقش کوچکی در شناساندن یکی از شاعران خوب ترکیه به فارسی زبانان داشته باشم .
بهروز عر ب زاده
ب وفا
Husein avni DEDE استاد حسین آونی
خود در کتاب هشتمش با نام = صدایم در جهان چرخید = می نویسد : اگر چه در شناسنامه ام تولدم را 15 نیسان 1954 نوشته اند اما در اصل متولد 5 کاسیم 1953 در استانبول هستم
فرزند حمدیه خانم و استاد دورموش که یکی از شاعران ترک است می باشم .
گویا دروس کلاسیک خود را قبل از پایان تحصیلات متوسطه نیمه کاره رها کرده است و اولین اشعارش با عنوان konusamazsin نمی توانی حرف بزنی و sevgiye muhtacim محتاج عشقم ، در سال 1969 در ترکیه شنیده شده است .
هم اکنون دارای 8 کتاب منتشر شده به شرح زیر است :
1 – شاعران تمام نشوند 2 – زندگی در تلخی نمی گذرد 3 – قبل از مرگ من 4 – بارش نه
5 – تنها در زیر درخت چنار شیرین 6 – مرده گان کمانچه زن 7 – حول و حوش تابوت بیزانس
8 – صدایم در جهان چرخید
همچنین در سال 1993 نیز نواری با صدای وی ضبط و منتشر شده است .
خود می نویسد : زیر درخت چنار 40 سال است کتابفروشم که با کتاب های شعر زندگیم را می گذرانم .
از وی و زندگی وی که عاشقانه در طول این 43 سال در گرما و سرما از زیر درخت چنار جدا نشده است مقالات متعدد و مختلفی در روزنامه های ترکیه به چاپ رسده است و شهرت وی تا آنجا رسیده که در معرفی جاذبه های توریستی ترکیه در اقصی نقاط جهان نام وی نیز چون اثری تاریخی و ماندگار دیده می شود .
حیفم آمد قبل از شروع ارائه ی ترجمه ی یکی از اشعارش از نوشته ی کوتاهی که پس از معرفیش در صدایم در جهان چرخید نوشته است بگذرم
در روز عشاق ، عشقم را گم کردم
ودر روز مادر ، مادرم را
بر گرفته از ابتدای کتاب Huseyin avni dede
ترجمه ی شعر<< نام دیگر تنهائی >> از کتاب شعر << صدایم در جهان چرخید >>
استاد حسین آونی Huseyin avni dede
خسته ام نکنید
از خویشتن خویش مپرسید مرا
نام دیگر تنهائیم
تاریخی برای مرگ من نیست
سری ست میان من و خدای من
شعر
ناگهان چه زیبا در من سرریز می شود
پر می گیرد دامنش در روزگار من
قلبش می سوزد در مقابله ی پرده پرده
چون ترانه ای پرسیده باز نمی ایستد
می نشیند در جایگاه باشکوه نشستنش
و چون دزدان در خفا فراری نیست
***
رایحه ی بوی زنبق در اتاقم
شعر می شود و جاری در زبانم
زیر بار سنگین درخت چنار
ای عشق برای توست که می نویسم
***
چون کودکان سفید است شعر
گریه می کند چون کودکان
به درخت چنار آنگونه که نزدیک می شود
به من نیز آنگونه نزدیک می شود
***
خسته ام نکنید
از خویشتن خویش مپرسید مرا
من نام دیگر تنهائیم
تاریخی برای مرگ من نیست
سری ست میان من و خدای من
شعر چون بر می گردد
چون کودکان سر مستم
و در ابرها آویزان می کنم خود را
***
همانند بچه ها سفید باشید
و گریه کنید چون کودکان
و آنچنان که به چنار نزدیک می شوید
به من نیز آنسان نزدیک شوید .
بر گرفته از کتاب << صدایم در جهان چرخید >>
اثر Huseyin avni dede ترجمه ی behrooz arabzadeh
) هر گونه برداشت و استفاده از مطالب تنها با مجوز کتبی سایت امکان پذیر بوده ودر غیر این صورت طبق قوانین موجود از کسانی که نسبت به پخش و نقل و استفاده ، اقدام نموده اند طرح شکایت خواهد شد ) تنها مجوز نشر آثار وی در اختیار بهروز عرب زاده ب وفا قرار دارد .
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٧/۱٢ - مهندس بهروز عرب زاده ب وفا |لینک به نوشته

کسی می بیند آیا ؟
این روزها
زیر آسمان آبی که نه
در تنفس این همه دی اکسید کربن
سرب در حلقو م مان
نومیدانه مسیر اتوبوس
مترو
با آن حجم خالی از آبی
فکر ناف های نبریده
کاسه هایمان چه کنم
می افتم
می دانم
خسته می آیی
و یادت دوستت دارم نمی آورد
دیریست فصل مولف در حاشیه ی همایش ها
به چیدن خود مشغول است
و کتاب همیشه بی نام تو از خیابان گذشته است
کسی آن دور
مرا می بیند آیا ؟
تو را ؟
که از سرما سلامت را جوابی نیست
به فراموش خود افتانیم مگر
سکوت وحشت زا
هزارو سیصد و هشتاد و یک معما را
مسیر های موافق
مخالفت می کنند
و انسان در سرزمین چراغ های قرمز
در چهار راه متولد می شود
پشت چراغ می ایستد
علف سبز می شود
چند سال گذشته است ؟
ما لای این همه علف هرز گم نشده ایم؟
زیر آسمان آبی که نه
تاریک
تاریک
خیابان های پایتخت
و تخت
تخت
نشسته گان بی تخت
کوچه های نشسته در بن بست
آدم های خیلی مدرن
چیز بلدهای دولت
نزائیده های گمرک
پرنده های ولی عصر
جوجه های و نک
قمی های گیلک
کردهای خیلی ترک
فارس های خیلی لر
چند سخت آشوب دلتنگ
می شود من
گرسنه ام
تو
گرسنه ای
وحشت همین ناامیدیست
پرسان بماند من
ور نه ترسمان از قرمز
رنگ خون نیست
فقط مادر قانون مدارمان زائیده
پشت این چهار راه وحشت
پشت همین چراغ قرمز
در تنفس این همه دی اکسید کربن
سرب در حلقوم مان ...
بهروز عرب زاده
ب . وفا
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٧/٢ - مهندس بهروز عرب زاده ب وفا |لینک به نوشته

ما ملت بزرگی هستیم !!!!
گویا یکی از خصیصه های مردم ما فراموشی و عدم توجه به هنرمندان پیش کسوت شده است
در طول 28 سال پس از انقلاب که باعث مهاجرت و گریز بیش از 4 میلیون ایرانی به نقاط مختلف
دنیا گردید چهره ها ی فرهیخته و هنرمندی را که جزو سرمایه های ملی سرزمینمان بودند را نیز از
دست دادیم . بسیاری از روشنفکران مبتکران اندیشمندان و سازندگان هر یک در طول این مدت به
عناوین مختلف و در اثر شرایط خاص مهاجرت کرده و دیار خود را به امید زندگی بهتر ترک کرده اند
اگر از نفراتی که در رژیم گذشته دارای مشاغلی بودند که اعدام های اولیه ی انقلاب مسبب گریز آنها
گردید بگذریم خیل بسیاری از مهاجرین کسانی ست که بر اثر بی مهری و کم توجهی دولتی و ملی بار
سنگین دوری از وطن را تجربه می کنند متاسفانه پس از بر پائی حکومت جمهوری در ایران بیشترین
صدمه را هنرمندان متحمل شده اند سیاست کلی نظام از بدو تشکیل با پرورش عده ای و سرکوب
عده ای دیگر شکل گرفته است فراموش نمی کنیم که چه انسان های نازنینی را فقط بخاطر طرز
تفکرشان مورد بی مهری قرار داده ایم و چه انسان های بی هنری را که به مدد سیاست های حاکم
و تبلیغات حکومتی جایگزینشان کرده ایم آنچه موجب سوال است آن که حکومت چرا خود زمینه ی
چنین کارهائی را فراهم می کند اگر به همایش ها گنگره ها و سمینارهای برگزار شده در این چند
سال نظری بی افکنیم خواهیم دید که سفارش نویسی و تبلیغ ایدولوژی خاص و پرورش مداحان
چگونه عرصه را بر هنرمندان اصیل که جز به هنر ملی و ایرانی و ذاتی خود فکر نمی کنند بسته
است . رسانه های ملی و دولتی که بیش از 99 درصد آن دولتی و یا غیر مستقیم زیر نظر دولت
قرار دارند ( آن یک درصد باقی مانده نیز از ترس حذف قادر به سخن گفتن نیست ) نه تنها از
مفاخر ملی معاصر که زنده اند یادی نمی کنند بل درمواقعی با هجوم تبلیغاتی و تراشیدن
عنوان های جعلی سعی در مخدوش کردن اعتبار ملی آنان می گردند تا جائی که نام بردن
از کسانی مثلا در صدا سیما ممنوع بوده و قبل مصاحبه به شخص مصاحبه شونده تذکر داده
می شود و در صورت عدم رعایت دچار قیچی سانسور می شود در عوض مداحان خود را به
هر طریق ممکن و با تبلیغات گسترده و حمایت های مالی متنوع و سپردن مسئولیت های
گوناگون جایگزین آنان می کنند . دستگا ه های عریض و طویلی در سیاست گذاری بخش فرهنگ
کشور دخیل هستند که هر کدام بنا به سلایق و و سفارش سکان دار بخش فرهنگ کشورند در
رسمی ترین نگاه وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی قرار دارد که گویا با تغییر وزیر در هر دوره
سیاست های آن هم دچار تغییرات عمده ای می شود تا جائی که مثلا مجوز داده شده ی وزیر قبلی
برای فلان کتابی در حکومت وزیر فعلی لغو شده و حتی داشتن و خواندن آن موجب تعقیب قضائی
می شود البته نقش ارشاد در سیاست گذاری فرهنگی بسیار ناچیز می باشد زیرا که نهاد ها ارگان ها
و سازمان های بیشماری در بخش فرهنگی دخیل و تاثیر گذارند از جمله بسیج سپاه پایگا ه های
مقاومت مساجد گرفته تا ادارات و نهاد های دیگر و البته هر کدام با عملکردی متفاوت شاید تنها
وجه اشتراک اینان پسوند انتهائی آنان باشد که کلمه ی اسلامی را یدک می کشند گوئی فرهنگ در
در این مملکت تنها اسلامیست و هیچ فر هنگ ایرانی و ملی و سایر فرهنگ ها که در همدیگر تاثیر
گذاشته اند وجود ندارد به هر جهت در این نابسامانی فرهنگی سری که بی کلاه می ماند همانا
قشر بسیار زیادی از هنرمندان خارج از این مکان هاست که فارغ از سیاست سفارشی و نمایشی
این نهاد ها مسیر خود را دنبال می کنند که بر اثر این بی مهر ی ها یا مجبور به ترک وطن
می شوند و یا اگر امکاناتی نداشته باشند می مانند و زجر کش می شوند . ای کاش می توانستم از
روزهای زندگی شاعرانی و نویسنده گانی برایتان بنویسم که تنها آوردن نامشان برای فرهنگ ما مایه ی
افتخار ابدی خواهد بود کاش می توانستم از روز های پا یانی نصرت رحمانی آن شاعر بلند مرتبه برایتان
بگویم که در چه شرایط اسفناک مالی و بی مهری جان سپرد یا از فریدون مشیری آن شاعر کوچه ها
که با چه زخم هائی از ما بر قلبش جان سپرد کاش می شد نوشت حسین منزوی آنکه غزل معاصر وامدار
اوست در چه شرایطی می زیست از گلشیری نوشت که چگونه تا پایان عمر لذت سقف خانه ی خودی را نچشید
از شاملو که نامش ممنوع بود و ممنوع کرده اند و ای کاش ..... نه بگذارید حرف هایمان را در دلمان انباشته کنیم
ما مردم قدر نشناسی هستیم ببینید با بزر گانمان چه کرده ایم هزاران اندیشمند و هنرمندمان در شرایط اسفباری
مرده اند ما مسبب مرگشان بوده ایم با بی توجهی و عدم استقبال از آنان و هزاران نفر از آنان که هنوز زنده اند
مشتاق حمایت ما هستند دو روز پیش خانم سیمین دانشورهمسر جلال آل احمد بانوی اندیشمند و جزو مفاخر ملی
ما بعلت عفونت ریه در بیماستان خیریه بستری شده است بانوی که فرهنگ ما بخاطر یک عمر تلاش و نوشتنش
مدیون اوست او شایسته ی تقدیر و حمایت است چند صد سال باید بگذرد تا ما افرادی چون ا و و سیمین بهبهانی و
چند شخصیت دیگر که هم اکنون زنده اند را به خود ببینیم لعنت به ما که با بزرگانمان بد می کنیم حرمتشان را
می شکنیم بی توجه از کنارشان می گذریم ما با خودمان هم بد کرده ا یم با فرداهایمان هم بد کرده ایم گویا مرده پرستی ما چه حکایت ها که ندارد و در این ممکت هنرمند خوب آن است که یا زنده نباشد یا سفارش پذیر باشد
بگذریم بیائید قدر بزرگانمان را بدانیم قبل از آنکه ما را وداع کنند حرمتشان بگذاریم از آنان که عمری به کشور
خدمت کرده اند تقدیر کنیم و از دولت بخواهیم که هنرمندان را زیر چتر حمایتی بیمه ای و مستمری بازنشستگی
قرار دهد فارغ از طرز تفکرشان ما ملت بزرگی هستیم ما را چه شده که فراموشی و عدم توجه جزو خصایصمان
قرار گرفته است یک صدا بخواهیم که هنرمندان پیش کسوت مشمول حقوق مستمری و بازنشستگی قرار گرفته
و سایر هنرمندان جوان تحت پوشش بیمه ی بازنشستگی و درمانی و عمر قرار بگیرند ما ملت بزرگی هستیم .
بهروز عرب زاده ب وفا
1/5/1386
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٥/۳ - مهندس بهروز عرب زاده ب وفا |لینک به نوشته

غریب است ......
یا ولی عصر
غریب است میدان
غریب است آویز لحظه های پیاده
رنگین جماعت سواره
ونورها که در هیکل درختان بلند به اسارت برگ ها در آمده اند
غریبی می کند این دور آمده ورنه
سطر سطر اینجا قلم به تشنگی نشسته است
دیر است آیا سگی که واق واق می کند ؟
یا چرا پسر برای خواهرش سنتور می زند ؟
بیمار است
کودکی می گوید که آدامس هایش به شکل تیره گی خیابان هجوم آورده است
اما فال نمی گیرم می گذرم
احساس نی لبک زنی کور مرا
به کوتاه جامه گان زلف آویزان
به اطوارهای شبانه ایشان غریبانه ام می کند
غریبم من مگر به شناس نمی آورم این خیل را
کسی اینجا به اشک پیره زن سکه ای نداده است
پایتخت عشق را عشق است
اینجا لوکس ها
ویترین هائیست پر مشتری
قراری که << همراه >> به خلوت جنون می کشاندش
راستی خانم پاشنه ی چندم است
این فراری را رکاب کرده است
آقا بادکنک که فوت می کنید
سهم اکسیژن پدرم نبود
که در جیب های پدرت
هوا شده است
سهم خیابان را کدام شما
کدامیک یا هزار
بگوئید
از آینه ی خانه ایمان کش رفته است
اینجا جوی ها عریض است
نمی شود پرید
مثل حرف های در گلو مانده
که نمی شود .....
یا ولی عصر
غریب است میدان
غریب است خیابان
غریب است .
بهروز عرب زاده
ب وفا
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٥/۳ - مهندس بهروز عرب زاده ب وفا |لینک به نوشته

من تو شاید ؟
در به صدا درآمد
صدای شیون از صندلی برخاست
تو
من
شاید الیزابت
حالا ابتدای صبح بود یا شروع غروب
شومینه بجای آتش می سوخت
مثل سر من
تو
شاید الیزابت
گذشته ی این خانه همیشه آشوب بود
مثل1978
چند گلوله
تفنگ آویزان بود
دست های من
تو
شاید الیزابت
بهروز عرب زاده
ب . وفا
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٥/۳ - مهندس بهروز عرب زاده ب وفا |لینک به نوشته

بابا دارا سارا
سال ها اول مهر
بابا نان بود و نان بابا
و دارا می آمد تا
سارا نان بابا را پخش کند
بابا همیشه نان داشت
هر جور شده بود آن مرد بارانی می آمد
و دارا انار داشت
دبستان نان بود و آب و انار
وهیچ داسی چنان برنده نبود
سفره هایمان را درو کند
پرچممان همیشه سه رنگ بود
مثل لیاقت سبزمان صداقت سپیدمان و شرافت سرخمان
ما بودیم و نجار ما بودیم و بنا ما بودیم و نانوا ما بودیم و آموزگار
ما بودیم و تلاش و نانی که سارا بی خیال فردا می خورد
اما از نان و آب ماندیم
در یورش ملخ ها به گندمزار ده
باران نیامد
مرد بی اسب گم شد در غیرت افسوس
دارااز دروغ آموزگار
که بابا نان دارد
آن مرد می آید
زندگی زیباست
دلگیر شد
داس های بی تدبیر صداقتمان چنان خونی کرد
که لیاقت سبزمان در نشستن های پی در پی مجروح شد
دیریست کتاب دبستان
بابا ندارد
نان ندارد
آن مرد نمی آید
و نانوا نان را به نرخ روز می پزد
مثل بالائی ها
که وقتی بالا آوردیم
ته معده ایمان چیزی باقی نماند
امسال دارا هم گم شد
در خجالت آموزگار از چهره ی بی فروغ سارا
و ایمان این نام آشنای بس غریب
آخرین سردار این بی ایمانی در هجوم تلخی ملخ ها
ضرب آهنگ دفتر های مشق شد .
بهروز عرب زاده
ب وفا
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٥/۳ - مهندس بهروز عرب زاده ب وفا |لینک به نوشته

حالا فریاد می زنیم
دست هایت را بردار
پاهایت را
پالتوات را
چترت را
چمدان خاکستری حسرتت را
نکند سخت سرمای سرکش
استخوان سینه ات را بلرزاند
دست هایت را به من بده
پاهایت را
چیزی برای بودن شدن و پرواز که در چمدانت زخمی ست کم داریم
برخیز حسرتت را آذین کن
بیآویز بر اندوه شب های زمستانم
دیدی چه باران وحشتناکی ست از کینه ی اساطیری این قوم
چترت را حائل کن
من در پالتوات می گنجم
فریاد بزن
حالا فریاد می زنیم .
بهروز عرب زاده
ب وفا
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٥/۳ - مهندس بهروز عرب زاده ب وفا |لینک به نوشته

به هم سفره های خیابانی 57
بود فاصله ها نزدیک
چهل
پنچاه
شصت
بارمان یکی باروت
خیابان ها که قدم می زد کفش هایمان
فریاد از انگشت مشت می شد
می بارید سنگ ریزه
شرک می شد من
ما بود یقین
بودیم هم سفره ی خیابانی
آن سال ها شب ها پای آتش
پرنده که می شد اشتیاق
نبود دست هایمان محدود پشت سنگر چنین
دور
دور
دور
لابد چقدر گم شده ایم پشت این چراغ
شهیاد که پر می شد آزادی
نه چنین چهارراه
بیراه
بیراه
بیراه
آخر قضای این همه نماز نخوانده
در کدامین تکبیر احرام کنیم
دوباره برگردد 57
***
و اکنون
تو
من
گم که می شود ما
پشت در زوزه می کشد ابرهه
فتح
کفش های توست پاهای من
فاصله های
نزدیک نزدیک نزدیک
بهروز عرب زاده
ب وفا
پيام هاي ديگران () | ۱۳۸٦/٥/۳ - مهندس بهروز عرب زاده ب وفا |لینک به نوشته


