تازه های شعر و داستان بهروز عرب زاده ب وفا
صفحات وبلاگ
نویسنده: مهندس بهروز عرب زاده - ب وفا - ۱۳٩۱/۱۱/٢٩

 

Yunus Emre
ترجمه ی : بهروز عرب زاده 

اگر نمی خواهی که در آینده روزی "ای کاش" را بر زبان بیاوری - سه 

چیز را درست انتخاب کن : همسرت را شغل ات را و دوستت را 


Eğer, İlerde Birgün KEŞKE Demek İstemiyorsan, 3 Şeyi Doğru Seç! 

EŞİNİ, İŞİNİ, ARKADAŞINI...!

[Yunus Emre] 
Behrooz arabzadeh-- Translatio
نویسنده: مهندس بهروز عرب زاده - ب وفا - ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
مینا اورگان 
برگردان : بهروز عرب زاده 

من لذت بردن از داشته هائی که در زندگی دارم را آموختم .

فرصت کافی برای حسرت نداشته ها و چیزهائی که هرگز نخواهم داشت 

را ندارم . زندگی بسیار کوتاه است .

...............................

Ben sahip olduklarımın tadını çıkarmayı öğrendim hayatta. Sahip olamadıklarımın ve olamayacaklarımın acısına ise ayıracak zamanım yok. Hayat çok kısa. 

| Mina Urgan |
Behrooz Arabzadeh -- Translation
نویسنده: مهندس بهروز عرب زاده - ب وفا - ۱۳٩۱/۱۱/٢٧

Фёдор Миха́йлович Достое́вский 
فیودور میخاییلوویچ داستایفسکی
ترجمه ی : بهروز عرب زاده 


زنی نگاه می کند از پنجره - غمگین 

مردی می گذرد از پیاده رو - ناامید 

و درست در میانه ی این دو ایستاده - عشق 

مرد نگاه می کند ...... زن گریه می کند 

و راه خود را پیش گرفته می گذرد - عشق ...........

.............................
Bir kadın bakıyor bencereden 
Mutsuz.

Bir adam geçiyor karşı kaldırımdan,
Umutsuz.

Aşk tam ortada duruyor.
Adam bakıyor. 

Kadın ağlıyor,
Aşk, geçip gidiyor...


Фёдор Миха́йлович Достое́вский 
| Dostoyevski |
Behrooz Arabzadeh -- Translation

نویسنده: مهندس بهروز عرب زاده - ب وفا - ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
""تو فرض کن می ترسد جهان شاعر از سنگ ""


زمستان سردی ست ، در زیر پیراهنِ دنیا 

قندیل از زیر شلواریِ کوچه آویزان 

و تاب می خورد ، ذهن شاعر در حکومتِ قندیل ها 

روزگار نرسیدن های لِنگ در هوا 

فصلِ بخور نمیرهایِ حروف 

جوجه هایِ گم شده در پاییز

و گُُه گیجه یِ شمردنِ اعداد 

لنگیدنِ پایِ حروفِ شعرِ شاعر 

وقتی قرار است ، غزل را هیچ شاعری نزاید

و تمامِ دریاچه ها ، مثلِ هامون بخشکد 

فصلِ خُروس خوانِ مبادایِ دردِ شاعر است 

گیرم کسی، ذوقِ سر درد هایم را بغل می کرد 

شب های گَ سم را عروس می شد 

حِجله یِ کاغذی ام را بُر می زد 

لیوان تنهائیم را پُر می کرد 

قُرص های دلتنگیم را سر می کشید 

امّا 

با روزگارِ جنده یِ فصلِ هر جائی چه می کرد ؟

با تقدیرِ قندیل، در پیشانیِ شب، چه می کرد ؟

تو فرض کن می ترسد جهان شاعر از سنگ 

روی تختهِ سنگ ها ، دامادِ روسپی خانه های دردم 

تن به واژه ی مجهول سپرده ام 

در اَلّه کُلنگِ حکومتِ قندیل ها ........................

بهروز عرب زاده 
ب- وفا
 
نویسنده: مهندس بهروز عرب زاده - ب وفا - ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
ماجرای مهندس و کلّه قند 

نمی دونم چرا چند وقتیه رفتم تو نخ مهندس – همچین با لب و لوچه ی مخم داره بازی می کنه انگاری مجبورم واست بگم . حکایتش داستان هزار و یک شبِ . خوب منم که نمی خوام همه ی هزار و یک شبو یه جا واست بگم چرا داری هل می کنی حالا کو وقت که من بشینم واست بگم . اسمش یه وقتائی محمد علی بود یه وقتائی پریموس و یه وقتائی بادبزن و از اون موقع که سن من قد میداد مهندس صداش می زدن . هم محله ی مادرم بود یه چند سالی بزرگتر از مادرم – لاغر و تقریبا قد کوتاه با چشمائی که مثل فرفره تو کاسش می چرخید همچین راه می رفت انگاری کسی دنبالش کرده باشه – مثل فشفشه می موند یه جا بند نبود . ذاتا جوک بود دیدنش مایه ی خنده ی هر رهگذری بود که مهندس رو میشناخت . مادرم می گفت اولش مغازه ی تعمیرات پریموس داشت تو محل - تا اینکه می زنه زنش طلاق می گیره و با دو بچه راهشو می کشه می ره دنبال کارش . مهندس مغازه رو جمع می کنه میره مشهد بادبزن دستی میاره و میشه باد بزن فروش دوره گرد . می گفتن از همون موقع عقلش پاره سنگ ورداشته بود . تو کوچه ها می چرخیده و هی بادبزن باد بزن می کرده. واسه همین بچه ها سر به سرش میزاشتن و تا بهش پریموس می گفتن گویا بچه هارو دنبال می کرده . اون موقع ها که من شناختمش آزارش به مورچه هم نمی رسید- سرش تو کار سربه سر گذاشتن و خندوندن مردم بود. البته مادرم خاطره ی متفاوتی هم داشت که باعث شده بود یاد آوری مهندس واسه من منبع خنده بشه . نوک پا اینو واست بگم که – " نگو جوونی هاش خاطرخواه مادرم بوده و یه بار تو کوچه ی خلوت گیرش میاره و تا مادره بخودش بجنبه یکی از اونا که اقا رئیس جمهور گفت لو لو برد و محکم میگیره و فشار میده و بعد پا میزاره فرار میکنه . اون موقع ها که مثل الان نبود نه بسیجی بود و نه برادران منکرات و نه مردم سریش بودن برن تجاوز گروهی – خیلی که جسارت داشتی یه تیکه ای می نداختی و پا می زاشتی به فرار" . اونائی که تو ارومیه زندگی می کردن همه مهندس رو می شناختن ادم عجیبی بود با اون کارای عجیبتر از خودش یه جورائی کاراش مرموز بود خیلی ها می گفتن مثل بهلول می مونه خودشو به دیونگی زده ولی هر چی بود سرش بوی قرمه سبزی می داد . و کاری می کرد که هیچ ادم سیاسی نمی تونست مثل اون انجام بده و تاثیر بذاره . شنیده بودم یک ماه قبل از هر انتخاباتی مهمون برادران بسیجی میشده تا یک ماه بعد انتخابات . تازه یک ماه بعدی رو هم خون می شاشیده و نای راه رفتن نداشته . بد جوری پاشو تو کفش سیاست می کرد . شده بود موی دماغ برادران اطلاعات . خوب دیوونه بود دیگه نمی شد که ببری دادگاهیش کنی بجرم اخلال در امنیت ملی و به جرم مفسد فی الارض وسط میدون مرکز طناب رو بندازی گردنش و خلاص . ولی هر چی بود فکر کنم همین کاراش بود که دو سه سال پیش شنیدم جسدشو طرف های باغ رضوان (قبرستان عمومی ارومیه ) بصورت حلق آویز از درختی پائین اوردن . جائی که اواخر عمرش بیشتر اونورا می پلکید و سر بسر مرده ها و مردمی که واسه دفن جنازه هاشون می رفتن می زاشت که اونم برا خودش حکایت ها داره که از خنده روده بر می شی حالا اینهمه از مهندس گفتم بزار یکی از خاطراتشو واست بگم ....... یه چیزی تو حول و حوش سال هفتاد و یک یا دو بود که قند و شکر شده بود یه چیزی تو مایه های رفاقت های اینروزا - ناپیدا . قیمت کشیده بود بالا واونا هم که داشتن ته انبار قایمش کرده بودند و ملت هاج و واج مونده بود بدون قند و شکر . اونا که اذربایجانین می دونن از قدیم رسم بوده هر جا که مردم می رفتن واسه چشم روشنی یا مهمونی یا عروسی و یا هر مراسمی که نیاز به کادو داشته حتما یه کله قند هم بغل کادو می زاشتن . خوب رسم بود دیگه چرا بر ه بر منو نگاه می کنی هنوز هم فکر کنم تو بعضی از جاها مونده باشه این رسم خصوصا عقد و چله و ...... خلاصه دم دمای چهارشنبه سوری بود سه یا چهار روز مونده به عید . و مردم واسه خرید شب عید عین مور و ملغ ریخته بودن بیرون . مهندس بساطشو تو خیابون پهلوی سابق امام فعلی پهن کرده بود . یه ور عکس شاه بود و یه ور عکس اقا وسطشون هم یه کله قند که پیدا کردنش اون موقع ها کار حضرت فیل . مردم داشتن واسه دیدن بساط مهندس سر و دست میشکوندن . اونم بدون اینکه حواسش به مردم باشه هی تف می کرد به عکس شاه و با عصبانیت می گفت ( داش باشیان الا باخ بیلمیردین قندین کیلوسو اوتوز تومنده بدبخت- 2 قران وریردین ) خاک تو سرت بدبخت نمی دونستی قند کیلوئی سی تومنه 2 ریال می دادی (اون موقع ها سی تومن شده بود ) بعد دستشو با نوازش به عکس اقا می زد و با مهربانی می گفت ( بیلمیردین خوب ندن آقالاردان سورموردون ) خوب نمی دونستی پس چرا از این اقایون نمی پرسیدی ....... 
ادامه دارد.....................

بهروز عرب زاده .. ب – وفا
استانبول
نویسنده: مهندس بهروز عرب زاده - ب وفا - ۱۳٩۱/۱۱/۱۳
(ترجمه ی فارسی و ترکی استانبولی و اصل داستان به زبان انگلیسی) 

" خانم شما ثروتمند هستید ؟ "
نویسنده : ماریون دولن
ترجمه : بهروز عرب زاده 

دو کودک ژنده پوش با پالتوهای پاره پوره زنگ خانه ام را 
زدند . " خانم – شما روزنامه ی باطله دارین ؟ کلی کار داشتم . ابتدا خواستم بگویم نه
اما وقتی چشمم به پاهای شان افتاد سکوت کردم . 
هر دو کفش های تابستانی کهنه ای به پا کرده بودند که پاهایشان را خیس آب کرده بود
. گفتم : بچه ها بیائید داخل برایتان کاکائو گرم درست می کنم . اصلا حرف نمی زدند .
رد پای کفش های خیس شان روی فرش جا ماند .
همراه کاکائو نان و مربا هم برایشان آماده کردم . شاید سرمای بیرون را از ذهن شان دور
کنم . هر چند کوتاه اما حداقل می توانستم کوچلو ها را مدتی گرم کرده باشم . 
تا آنها جلو شومینه شکم شان را سیر کنند من هم به آشپزخانه برگشتم و شروع به
انجام کارهای نیمه کاره ام کردم . فقط سکوتی که در اتاق نشیمن حاکم شده بود
توجهم را جلب کرد . سرم را دراز کرده و به داخل اتاق نگریستم.
چشمان دخترک کوچک به فنجان خالی در دستش - خیره مانده بود . پسرک کوچک رو
به من کرد و پرسید : " خانم شما ثروتمند هستید ؟ " ما ثروتمندیم ؟ اه نه نیستیم .
وقتی داشتم جوابش را میدادم چشم های پسرک به روفرشی های کهنه ای که بپا کرده
بودم لغزید . 
دخترک فنجانی را که در دست داشت با دقت روی نعلبکی فنجان گذاشت و گفت :
فنجان ها و نعلبکی های شما یکدست هستند . 
اندوه گرسنگی که در صدایش نهفته بود – شباهتی به اندوه گرسنگی شکمش نداشت
.
سپس روزنامه ها را گرفتند و به سرمای بیرون غلتیدند بدون آنکه حتی تشکری کرده
باشند. اما من نیازی به تشکر کردن نداشتم زیرا آنها کاری ارزشمندتر از یک تشکر برای
من انجام داده بودند .
فنجان های آبی روشنم و نعلبکی هایش - یکدست و هماهنگ بودند . طعم سیب
زمینی هائی را که می پختم چشیدم – سیب زمینی ها گرم بودند – بالای سرمان
سقفی بود که خانه می نامیدیم – شوهری داشتم و او کاری که زندگی مان را بچرخاند .
همه ی این ها مثل فنجان ها و نعلبکی هایش – هماهنگ و یکدست بودند . 
صندلی ها را از بغل شومینه برداشتم و در جایشان قرار دادم . ردپای کفش های گلی
بچه ها هنوز روی فرش مانده بود . تمیز نکردم . و هرگز هم تمیز نخواهم کرد چرا که
ممکن است دوباره فراموش کنم - که من چقدر ثروتمندم . 
.................................................
?Lady, are you rich


They huddled inside the storm door - two children inragged outgrown coats."Any old papers, lady?"I was busy. I wanted to say no - until I looked down attheir feet. Thin little sandals, sopped with sleet. "Come inand I'll make you a cup of hot cocoa." There was noconversation. Their soggy sandals left marks upon thehearthstone.Cocoa and toast with jam to fortify against the chilloutside. I went back to the kitchen and started again on myhousehold budget...The silence in the front room struck through to me. Ilooked in.The girl held the empty cup in her hands, looking at it.The boy asked in flat voice, "Lady... are you rich?""Am I rich? Mercy, no!" I looked at my shabbyslipcovers.The girl put her cup back in its saucer - carefully. "Your cups match your saucers." Her voice was old with a hunger that was not of the stomach.They left then, holding their bundles of papers against the wind. They hadn't said thank you. They didn't need to.They had done more than that. Plain blue pottery cups andsaucers. But they matched. I tested the potatoes and stirredthe gravy. Potatoes and brown gravy - a roof over our heads - my man with a good steady job - these thingsmatched, too.I moved the chairs back from the fire and tidied theliving room. The muddy prints of small sandals were still wetupon my hearth. I let them be. I want them there in case Iever forget again how very rich I am.
- Marion Doolan
Behrooz Arabzadeh - Translation

................................................

" Bayan, siz zengin misiniz?"


Yırtık pırtık paltolar giymiş iki çocuk kapımı çaldılar.

"Eski gazeteniz var mı, bayan?"

Çok işim vardı. Önce hayır demek istedim, ama ayaklarına gözüm ilişince
sustum. İkisininde ayaklarında eski sandaletler vardı ve ayakları su
içindeydi. " İçeri girin de, size kakao yapayım" dedim. Hiç
konuşmuyorlardı. Islak ayakkabıları halıda iz bırakmıştı.

Kakaonun yanında reçel ekmek de hazırladım onlara, belki dışarıdaki soğuğu
unutturabilir, azıcıkta olsa da ısıtabilirdim minikleri. Onlar şöminenin
önünde karınlarını doyururken bende mutfağa döndüm ve yardıa bıraktığım
işlerimi yapmaya koyuldum.

Fakat oturma odasındaki sessizlik dikkatimi çekti bir an ve başımı uzattım
içeriye. Küçük kız elindeki boş fincana bakıyordu. erkek çocuğu bana döndü
ve " Bayan, siz zengin misiniz?" diye sordu.

"Zengin mi? Yo, hayır!" diye yanıtlarken çocuğun gözleri bir an ayağımdaki
eski terliklere kaydı.

Kız elindeki fincanı tabağına dikkatle yerleştirdi ve "Sizin fincanlarınız
ve fincan tabaklarınız takım" dedi. sesindeki açlık, karın açlığına
benzemiyordu.

Sonra gaztelerini alıp çıktılar dışarıdaki soğuğa. Teşekkür bile
etmemişlerdi, ama buna gerek yoktu. Teşekkür etmekten daha öte bir şey
yapmışlardı. Düz mavi fincanlarım ve fincan tabaklarım takımdı. Pişirdiğim
patateslerin tadına baktım. Sıcacıktı patetesler - başımızı sokacak bir
evimiz vardı - bir eşim vardı ve eşiminde bir işi - bunlarda fincanlarım
ve fincan tabaklarım gibi bir uyum içindeydi.

Sandalyeleri şöminenin önünden kaldırıp, yerlerine yerleştirdim.
Çocukların sandaletlerinin çamur izleri halının üzerindeydi hala. Silmedim
ayak izlerini. Silmeyeceğim de, olur unutuveririm ne denli zengin olduğumu.


- Marion Doolan
Behrooz Arabzadeh - Translation
نویسنده: مهندس بهروز عرب زاده - ب وفا - ۱۳٩۱/۱۱/۱۱

 

 

زمستان سردی ست ، در زیر پیراهنِ دنیا

 

قندیل از زیر شلواریِ کوچه آویزان

 

و تاب می خورد ، ذهن شاعر در حکومتِ قندیل ها

 

 روزگار نرسیدن های لِنگ در هوا

 

فصلِ بخور نمیرهایِ حروف

 

جوجه هایِ  گم شده در  آخر پاییز

 

و گُُه گیجه یِ شمردنِ اعداد

 

لنگیدنِ  پایِ حروفِ شعرِ شاعر

 

وقتی قرار است ، غزل را هیچ شاعری نزاید

 

و تمامِ دریاچه ها ، مثلِ هامون بخشکد

 

فصلِ خُروس خوانِ مبادایِ  دردِ شاعر است

 

گیرم کسی، ذوقِ سر درد هایم را بغل می کرد

 

شب های گَ سم را عروس می شد

 

حِجله یِ کاغذی ام را بُر می زد

 

لیوان تنهائیم را پُر می کرد

 

قرص های دلتنگیم را سر می کشید

 

امّا

 

با روزگارِ جنده یِ فصلِ هر جائی چه می کرد ؟

 

با تقدیرِ قندیل، در پیشانیِ شب، چه می کرد ؟

 

تو فرض کن می ترسد جهان شاعر از سنگ

 

روی تختهِ سنگ ها ، دامادِ روسپی خانه های دردم

 

تن به واژه ی مجهول سپرده ام

 

در اَله کُلنگِ حکومتِ قندیل ها ........................

 

 

بهروز عرب زاده

  ب- وفا 

مهندس بهروز عرب زاده   - ب وفا
مهندس بهروز عرب زاده ب وفا فارغ التحصیل رشته ء برق متولد 1347 نویسنده و شاعر و پژوهشگری ست که در طی بیست سال فعالیت هنری خود موفق به تالیف 7 عنوان کتاب در زمینه ی شعر و داستان بنام های دستهای آویز شاخه ها (شعر سپید ) تردیدهای مکرر ( شعر درگیر ) بوس واره های لبانت ( شعر درگیر ) تو را در می زنم ( مجموعه ی داستان های کوتاه ) زندان دیکتاتور ( مجموعه ی داستان های 55 کلمه ) آنجلا و ژاله های عشق ( رمان ) و حکایت هاى غربت ( مجموعه ء شعر ) و مجموعه ی صوتی خیال ات را می میرم که در بر گیرنده ی دکلمه ی ده شعر با صدای شاعر و با گارگردانی و آهنگ سازی - کارگردان و موزیسین ترک yusufi شده است همچنین از نامبرده چندین مقاله و نوشته ی ادبی و چند مصاحبه ی مطبوعاتی در مجلات و روزنامه های مختلف در طی سالیان گذشته به چاپ رسیده است که در حال جمع آوری و انتشار آنان می باشد در زمینه ی پژوهش – پژوهشی در آئین های ازدواج در اقوام ایرانی و سیاست مداران هنرمند یا هنرمندان سیاستمدار که مجموعه ای ست از فعالیت های حزبی و سیاسی شاعران و نویسنده گان از ابتدای مشروطیت تا کودتای 28 مرداد و جلد دوم آن از کودتای 28 مرداد تا انقلاب 57 و جلد سوم آن از انقلاب 57 تا شروع رئیس جمهوری احمدی نژاد در حال تالیف و جمع آوری و تدوین می باشد . عشق – آزادی بیان و اندیشه – حرمت به انسان فارغ از رنگ و نژاد و مذهب –دردهای جامعه و فریاد در برابر ظلم و نابرابری در نوشته های وی نمایان است . هرگز در این سالها با توجه به موقعیت های فراوان تن به سفارش نویسی و تائید افکار آزادی ستیز نداده است و همیشه در حال مبارزه ی مدنی در راه احقاق حق انسان ها - فارغ از مرزهای جغرافیائی بوده است هم اکنون نوشته های وی در وبلاگ های زیر در دسترس دوستاران می باشد . http://dastan55k.mihanblog.com داستان های کوتاه و 55 کلمه http://bvafa.mihanblog.com شعر سپید ( شعر درگیر ) http://vafabehrooz.persianblog.ir تازه های شعر و داستان بهروز عرب زاده ب وفا http://arabzadehbehrooz.persianblog.ir کتاب بوس واره های لبانت http://arabzadehbehrooz.blogpars.com کتاب تردید های مکرر http://behroozarabzadeh.blogspot.com/ وبلاگ اختصاصی بهروز عرب زاده http://www.facebook.com/barabzadeh صفحه ی فیس بوک بهروز عرب زاده https://plus.google.com/u/0/117903972388411124104/posts صفحه ی گوگل https://twitter.com/#!/behr10 صفحه ی تویتر
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :