زنی در آستانه ی تحمل ......................

شب از زلالی چشمانت گذشت ..... ماه بر قرص کامل چهارده ات
سجده کرد ... بوی وحشی تن ات داغ لاله های تازه را تکرار کرد
..... سنگ باران ان دور دست در ان داغی شب - قرص نانی بود برای فردای مدرسه ی فرزند ..... اگر چه می مکید سینه هایت
را عفریت زمان - درد جا مانده بود هنوز در چهار چوب اسارت سینه ات .... شبی دیگر گذشته بود .......- زن رخت های خود را
برای فردای کودکش دوباره جمع می کرد ............. . و ان دور
دست اذان - مردم را به سپاس خدا دعوت می کرد ................
ب - وفا بهروز عرب زاده 
 
/ 1 نظر / 11 بازدید
خواننده

سلام خیلی جالب بود از منظر تازه ای نوشتید... یه نگاه نو