طاقت سال ها تقدیم به قاتل لحظه هایم

تقدیم به قاتل لحظه هایم که عمری ست عاشقانه دوستش دارم اگر چه می دانم سال هاست از دایره ی امکان به ناگزیر ناممکن سفر کرده است اما امید خویش بر نمی چینم که روزی چشمهایش بر این سطور اشکی به تبرک بچکانند /

چه شب ها که جر خورد احساس من

گر گرفت پیرامون پریشانی ام

گشوده شد مزار عقده های عنکبوت تنیده

و ارواح جنازه های مدفون چون هجوم آتشبار فلاکت آوار شدند بر شکاف خطوط معصوم اندیشه ام

ضیافتی می شد لگد مال غرورم اسارت سلسله های تنیده ی نازکم شکنجه ی اشکباران من

و اینسان در هاله ای از اوهام هراسان خاطره

نبرد نابرابر آیه های پریشانی ام و لشگریان بی اعتنائیت

بر حماسه ی طاقت شانه های زخمی ام کتابی دیگر گشودند

چه گذشت ؟ زیر بار آوار کدام خرابه گذشت ؟

نمی نویسم التهاب آتشین التماس های آسمانی ام را زجه های حنجره ام را

مرواریدهای غلتان هر شبم را

به راستی من دست به گدائی عشق نزدم ؟

چه کردی ؟

زلزله ها که بر تنم گذشت در یورش سربازان غرورت

ترحمی ؟!!!

اصلا

طنین ناسازش هجوم ندیدن بود و لرزه های اندام من

چه کردم ؟ ترک نکردم

ترک های قلبم را به سوزن عشق رفوع کردم

ماندم خمیدم پوکیدم با پنیکی که از پس لرزه هایت مانده بود

پیرم کردی

چه حکایت تلخی ست عشق

اعتیادی که بر گشت نمی شود گفت

و عجبا من از اندوه کدام حکایه مجبورم به تنفس تو

دوباره تو ............تو ................تو ................تو

پشت پرچم سفید کاغذم باید بنویسم

هجوم لحظه های توست

دوباره دارد جر می خورد احساس من

جر می خورد

جر

جر

جر

بهروز عرب زاده ب وفا

اوت 2008

/ 0 نظر / 15 بازدید